تبليغاتX
روزمرگی روزهای تنهایی...
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد...
چند روز پیش سر یه کلاس تخصصی یه استاد روانشناسی  بهمون گفتند:

"همه ما انسانها ته تهش یه درد مشترک داریم..."

 ازون روز  فکرمو مشغول کرده ،راستش من خودم مدتها قبل به این نتیجه رسیده بودم که ریشه تمام رفتارهای نابهنجار ما ادمها همون درد مشترکه.. حالا یکی بابت این درد معتاد میشه یکی پیشرفت میکنه دیگری اختلال روحی یا رفتاری میگیره اما همه به هر نحو و در هر جایگاهی که باشن این درد رو دارن

نمیدونم دقیقا چطور بیانش کنم اما گاهی با خودم فکر میکنم(نظر شخصی خودمه) این درد مال اینه که ادم مال زمین نیست..زمینی بودن روحش رو ازار میده مصداق این بیت که میگه"من ملک بودم وفردوس برین جایم بود" / یه بیت دیگه هم توذهنم بود که مصداق بهتری بودش که الان یادم نمی یاد متاسفانه/ بازم نمیدونم اون فردوس برین کجاست اما شبیه بچه ای میمونیم که از مادر جداش کرده باشن و دائم بیقراری میکنه..طعم یه جای بهتر رو چشیده و اون مث یه خاطره گنگ و مبهم ته ذهن هممون هستش
نمیدونم کتاب وقتی نیچه گریست (یالوم)رو خوندین یا نه..اما خوندنش رو به همتون پیشنهاد میکنم..بینش خوبی به ادم میده...ما ادمها هرگز خوشحالی رو به مفهوم اخصش تجربه نمیکنیم همش ادای خوشحالی رو در میاریم و به هرچی میرسیم میبینیم اون گم کردمون بازم این نیست..شاید خصیصه ی کمال طلبی انسان هم به همین موضوع برگرده که البته اکثرا موجب پیشرفت خواهد شد..دلم میخواد این هفته سر کلاس استاد بیشتر درین زمینه باهاش بحث کنم

دوست دارم نظر بدین و تو این زمینه با هم تبادل نظر کنیم ..نظر واقعیتون راجع به این موضوع چیه؟ نظرات بدون تعارف و سانسور لطفا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 11:59  توسط ساحل  | 


باران باشد
تو باشی ،

یک خیابان بی انتها باشد

به دنیا میگویم خداحافظ...

امروز یه بارون خییلی باحال هدیه خدای خوبم بود به من واسه  سالروز تولدم بلاخره اونم به این نتیجه رسید که من چقدر گناه دارم و محتاج این هدیه اش هستم...اخه تنها هدیه ای بود که گرفتم اما یه عالمه خوشحالم کردی مرسی خدا جون

امروز من ۳۰ ساله شدم

*دوستان عزیزم که با زنگ و اس ام اس بهم از اول صبح تبریک گفتن مرسی به این دوستیتون چقدر نیاز داشتم( مرسی پونه عزیزم ممنون صبا جان)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 16:57  توسط ساحل  | 

اینروزها که میگذره یه شدت احساس سرما میکنم نه ازین سرماها سرمایی که تا عمق استخونم یخ میزنه سرمایی نه از جنس معمول سرمایی ویژه ادمهایی که درونشون سرده و با پکیج و شومینه و بخاری هم گرم نمیشه که نمیشه...نمیدونم از چه نوعشه اما مدتهاست از زمستان خوشم نمییاد دیگه  فقط ازون قسمت بارون و برفش خوشم میومد که اونم قدرتی خدا چن سالیه تعطیل شده..
این هفته به شدت درگیر بودم و از شنبه تا کنون سر هیچکدوم از کارام نرفتم و این داستان تا اخر هفته ادامه داره..درگیر یه دوره اموزشی کارگاهی هستم که از ۸ صبح تا ۶ عصر دربست اونجام...یه گروه ۵۰ نفری هستیم که  ایندوره مقدماتیه  و دو دوره میانی و پیشرفته هم داره که البته معیار ورود به اونا اینه که ازمون اینجا رو ۷۰ درصد درست بزنیم...و جالبه بدونین که عصر روز اخر که ۵ شنبه باشه ازمونه نمیدونم با خودشون چی فک کردن اخه ادمی که از سر صب به قول استادمون با کله پزا بیدار میشه و شبا با مطربا میره خونه کی وقت میکنه۵۰۰ صفحه جزوه تخصصی رو بخونه البته گروهه از طرفی خیلی گروه جالبیه از دیپلمه توش داریم تا دکترا/پلیس/سرهنگ/مسوولین مشاوره سازمانهای مختلف مثل اموزش وپرورش/استاد دانشگاه/روانشناس/جامعه شناس/رادیولوژیست/پرستار/ و...البته این افراد یه وجه اشتراکایی با هم دارن از نظر نوع فعالیتشون و به همین دلیل جمعمون کردن..طرحشم کشوریه ظاهرا...
تو کارگاهم موضوع طوریه که به بحث دوستی پسر و دختر/تربیت فرزند/خطرات اجتماع برای نسل جوان و چگونگی واکسینه کردن اونا میپردازه حالا فک کنید اینهمه ادم صاحب نظر جمع شن تو یه کلاس چه شود هر کدوم دوس دارن اظهار فضل کنن(منظورم خودم نبودا) اما گاهی اینقد حضرات نطق میکنن و ابراز وجود که استاده وقت کم میاره و از بحث اصلیمون دور میشیم و مسایل حاشیه ای مطرح میشه و خلاصه کلی رو اعصابمه...(این وسط به عنوان مثال یه خانومه هست حدودا ۳۵ ساله که دکترا داره و استاد دانشگاهه اما هر مقطعیشو تو یه رشته خونده از ریاضی گرفته تا مدیریت و تکنولوژی و  خلاصه هیچ رشته ای رو بی نصیب نذاشته... این بنده خدا تو معرفی خودش با اینکه لزومی نداشت شروع کرد به دادن یکسرس اطلاعاتیکه واقعا لازم نبود برای بقیه من تو ۱۷ سالگی ازدواج کردم و همسرم مهندسه و پسرم خلبانه و بعد ازدواج ادامه تحصیل دادم ..خلاصه سرتونو درد نیارم ازین پرسنالیتی هایی که دلشون میخواد ضعف تو یه موردی رو با زیاده روی تو بقیه رشته ها جبران کنن که البته اینم خودش یه مکانیزم دفاعیه خلاصه این بنده خدا خودش به خودش میگه خانوم دکتر و تقریبا نصف وقت هر کلاسیو با اظهار نظراتش میگیره)
   و در کل مشغولیتم زیاد شده اینروزا...یه کلاس خیلی واجبم صبای ۳ شنبه دارم که البته کاریه حالا موندم فردا صب کدوم یکیو اولویت بدم اخه هر دو اندازه هم مهمن...تمام اینها رو اضافه کنین به اینکه یک هفته سرکار نرفتن اونم ۲جای مختلف مصادفه با کوهی از کارای انباشته شده اونجا واسه هفته ایندم....
*جالبه بدونینزمان دانشجویی تو کتابامون خونده بودم شیوع افسردگی تو فصل زمستان بیشتر از بقیه فصوله الان واقعا دارم بهش میرسم..احساس کرختی و اینکه دایم دلم میخواد بخوابم و دایم گرمایش اتاقم رو به شدت بالا میبرم اما بازم...رگه هایی از همون حسه...البته مطمئن نیستم همش بخاطر این فصله اما مطمئنم تشدیدش کرده
کلی خریدم دارم که زمستونی هستن یا به قولی  بودن و گمونم زمستون تموم بشه و من نرسم برم اونا رو بگیرم...
جوجه هم خوبه ولی این هفته باز یه گوش درد اساسی گرفت/فک کنین یه شب از ساعت ۹ تا ۲ شب از گوش درد جیغ میزد و هرچی دارو میدادم و قطره بیحس کننده میریختم افاقه نمیکرد ، سالی یه بار که یه سرمای اساسی میخوره اینم چاشنیش میشه...جالبه وسط جیغ زدناش رو کرده بود تو هوا میگفت: دست درد نکنه/ چرا با من اینکارو کردی؟میگم مامان با منی؟میگه نه خیر با خدا هستم...
**در کل  گمونم مهمترین ماه زندگی من دی ماهه چون بسیاری اتفاقات مهم زندگیم مثل تولدم/سالگرد عقدمون/از دست دادن عزیزترینم توی این ماه بوده و در کل ماه پرخاطره ایه..تلخ، شیرین، گس از همه مدلش تو این ماه دارم...

پ ن) از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگینند ،با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود، به عشق خود، و به حقیقت خود شک دارند/ پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 19:34  توسط ساحل  | 

نمیدونم براتون پیش اومده یا نه اما خیلی درد داره..

یه اس ام اس ناز از یه دوست نازنین تر براتون بیاد  و بعد شما طبق عادت بخواین فورواردش کنین اما هرچی کنتاکتس ۲۴۵ نفریتونو زیر و رو میکنین، کسیو تا این حد به خودتون نزدیک نمیبینین که واسش سند کنین و بعد... بی خیالش بشین....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 12:44  توسط ساحل  | 

نمیدونم امشب کجایی،حتی نمیدونم با کی هستی و سرخی هندونه ی یلدات رو با کی قسمت میکنی...ااما هر جا هستی بدون: تو یلدای دل من همیشه جاودانه ای
 نازنینم یلدات مبارک...

*پ ن ) این روزهای خاص ،این مناسبتهای لعنتی انگار برای این افریده شدن که به بعضی ها یاداور کنن چققدر تنهایی...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 13:23  توسط ساحل  | 

۳۴ ساله است و به شدت لاغر و تکیده  و البته سبزه رو...۵ ماهی میشه میشناسمش و توی درمانه...اوایل تنها میومد اما اخیرا دختر کوچولوی ۵ سالشو هم که  تقریباهمسن دخترک منه و میبایست امسال پیش دبستانی باشه همراش میاره (یکی از دلایلی که از بین اونهمه زن دلم واسه این یکم بیشتر میسوزه این کوچولوییه که باهاشه و میدونم هرگز طعم اموزش و مدرسه رفتن رو نخواهد چشید..)ساکن همون محلست و تازگی از خونوادش جدا شده چرا؟ در ادامه مطلب از زبون خودش بخونید دلیلش رو

بعد از ۳ماه پاکی و زحمات تک تک تیم درمان تازگی با ش ی ش ه
اشنا شده و هر چه ما رشته بودیم پنبه شد امروز ویزیتش کردم واسه اخرین تست امفش که مثبت شده بودـشیشه- میپرسم چرا مصرف میکنی؟چی میخوای ازش؟ راضی هستی از وضعیتت؟ به ثانیه نمیکشه پا میشه در اطاقمو میبنده و بر که میگرده چشما پر اشکه خانوم شما بمن بگین چکار کنم؟نون خودم و این بچه رو از کجا بیارم؟میپرسم شیشه زدن چه ربطی به نون تو و این داره گرچه خوب میدونم چه ربطی داره اما میخوام خودش بگه..راستش ناامید شدم ازش این اواخر و تصمیم داشتم فقط یه مصاحبه انگیزشی کنم باهاش..سرشو میندازه پایین و میگه: اخه مدتهاست از مردا بدم میاد، از همون وقتیکه شوهرم منو معتاد کرد بعدشم ۴ تا بچمو ازم گرفت و با یه نوزاد ۳ ماهه اوردم دم خونه بابام...از همون وقتیکه از فرط خماری مجبور شدم گوشه آستونه(نام خیابانیست درین شهر) به یکی التماس کنم سرنگ خونیتو ننداز دور و بدش به من و اون سرنگ بمن هپاتیت سی هدیه داد...
ازشون بدم میاد اما مجبورم واسه پول  اجاره اطاقم و غذای این بچه..میگم اخه تو که وضعیتت اینه چرا از خونوادت جدا شدی و تنها زندگی میکنی(۱ ماه اخیر از خونه مادرش زده بیرون) میگه بس که تحقیرم میکردن که بیماریت واگیره، ما میترسیم  نخواستم اذیت بشن..(سرم سنگین شده بود خیلی خودمو کنترل کردم که ..) چون خوب ارتباط گرفته بود و ادامش برام مهم بود میپرسم: زینب رو چکار میکنی اون مواقع؟ میگه میفرستمش تو کوچه    میگم وقتی برمیگرده نمیگه این بابا کی بود اومد اینجا؟ میگه چرا میگم میخواد دوا بزنه جا نداره اومده اینجا(دوا زدن و مصرف هرویین گویی با پوست و خون و سرنوشت این طفلک اغشتست) اینقدر که طبیعی واسش توضیح میده.. میگم حسی هم داری؟ برای بار دوم گریه میکنه میگه نه اصلا البته  خیلی موقعهاش اونا حتی نیگامم نمیکنن.... ، میپرسم چقدر میگیری؟ میگه ۵ تومن هر دفه.. اجاره اطاقم ۴۰ تومنه ماهیانه ،بقیشم غذا میخرم واسه زینب..یه دست غذا که میگیرم واسه ۲ روزش میمونه خودمم نون و چایی میخورم معمولا...میگم هر بار چقدر طول میکشه میگه ۱۰ دقیقه بیشتر نمیشه... ای خدااااااا
 کار خاصی جز ادامه و تشویقش به موندن تو درمان از دستم برنمیاد و در اخر هارم ریداکشن رو بهش اموزش میدم تا حداقل دهها نفر رو آلوده نکنه اگه تا حالا نکرده باشه که بعید میدونم بهش عمل کنه...سر دردم بیشتر میشه خیلی بیشتر...

پ ن )راستی یارانه این زن و دخترش چقدره؟ میشه باهاش جای خواب و غذای گرم داشت و دیگه بخاطر پول تن رو نفروخت؟؟؟

*مصرف امفتامینها( شیشه) باعث افزایش میل جنسی  به خصوص در خانمهای مصرف کننده است

** متاسفانه این ماجرا کاملا واقعیست لطفا نپرسید که داستانه یا خیر گر چه خیلی تلخه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 15:29  توسط ساحل  | 

با همه بی سر و سامانی ام               باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست         در پی ویران شدن انی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی                عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم              آمده ام تا تو بسوزانی ام

امده ام با عطش سالها               تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم             تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه میدانمت              خوبترین حادثه میدانی ام؟؟

حرف بزن.حرف بزن ابر مرا باز کن       دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست       تشنه یک صحبت طولانی ام

پ ن) طفلک دلم...گاهی ازش خجالت میکشم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 2:32  توسط ساحل  | 

مینویسم برای تو دخترکم..

 مینویسم تا بدانی همین حالا که تو در خواب نازی و قصه شاه پریان را در رویاهایت میبینی غمی عظیم دردلم  جاخوش کرده و تبدیل به ترس شده..
هرگز دلم نمیخواست روزهایی که تو داری حروف و اعداد را می اموزی و نقاشیهای زیبایت را رنگ زندگی میزنی و با سازت چه مهربانانه و چه کودکانه میزنی "خونه مادر بزرگه شادی و قصه داره/ خونه مادر بزرگه هزار تا غصه داره ٬"  با غمی مواجهت کنم ناگزیر که در دنیای هر کودکی قابل تحمل نیست.عزیزکم خوب خاطرم هست وقتی همسن تو بودم گاهی که پدر و مادرم بحثی لفظی پیدا میکردند تمام حس امنیتم از بین میرفت و دل کوچکم غصه دار میشد همانروزها عهد کردم که هرگز نگذارم دخترکم  در هیچکدام از بحثها و مشاجرات زندگی مشترک اینده ام احساس ناامنی کند اما دنیا خیلی بیرحم است عزیز دل مادر.عدل همان چیزی را در سفره ات میچیند که انتظارش را نداشتی...کاش حرف میزدی کاش گلایه میکردی کاش میپرسیدی چرا  اخر میدانم تو خیلی بیشتر ازینها میفهمی اما همه را در دل کوچکت جا میدهی عشقم/عروسکم دنیای بیرحمیست و بیرحمتر ازان ادمهایش هستند که برای حرص و ولع و ارضا خودخواهی هایشان دست به هر کاری میزنند  ختی جدا کردن یک جوجه از اشیانه اش...اینروزها گاهی ارزو میکنم که کاش  پا به این اشفته بازار نمیگذاشتی اما باورت میشود دلم نمیاید و یه ثانیه نمیکشد که به خودم نهیب میزنم که قدرت لایزال الهی در وجود تو عزیز مهربانم نقش داشته  پس من کیم؟محرم رازم قول میدهم هرگز تنهایت نگذارم حتی اگر همه ادمهای بیرحم اطرافم دست به دست هم دهند...مونس شبهایم نمیدانم از خوشبختی توست یا بدبیاری من که تو اینقدر دانایی اینقدر درک میکنی شرایط من را..ساعتهای طولانی تنهایی را..اما نفسم سعی کن زیاد نفهمی جان مادر به خدا آنها که نمیفهمند خیلی خیلی خیلی خوشبخت ترند
میخواهم انسان باشی مهم نیست دعای فرج یا ایه الکرسی را صحیح بخوانی یا نه مهم نیست بدانی چند امام و معصوم داریم که اینروزها راهی حافظه کودکانه ات میکنند مهم اینست که در نقاشیهایت جلو جوجه های کوچکی که میکشی اب و دانه یادت نرود.مهم اینست که مراقب اسمان دل ادمها باشی تا ناخواسته ابریشان نکنی مهم اینست که انسان باشی جان مادر 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 2:8  توسط ساحل  |